با عبور
از دريای پربلای ديروز ٬ در حيرت مکاران دريايی
پا در ديار امروز نهادم.
از ديروز پردردی
که ديگران مرا بدست تقدير سپرده بودند
آسان نگذشتم
بهترين سالهای عمرم را در جدل گذراندم.
درديارامروز کس نمی شناسم ٬ ره نميدانم
نه صدای جرسی ميآيد نه سو سوی چراغی می بينم
اميد را دردريای ديروز گم کرد ه ام
اگر بادسرنوشت با خود برده باشد؟!
من که در نا کجا آباد رسيده بودم
قصد ويرانی آبادی ديگران را نداشتم
با خودم گفتم
بگذار
خود آنهاازخيال پا فراتر نهند
اما
انکار پاهای من نيز در اين خيال گير است
ومن ميخواهم
ديار متروکه امروز را بسازم
ودر دهکده فردا روی چمن آفرينش
قدم بزنم
واگر خواستم فرياد بزنم
شايد آنها بشنوند
شايدآنها........









